تبليغاتX
blogers
ღکلبه ی دلتنگی یه پسرღ

ღکلبه ی دلتنگی یه پسرღ

تقدیم به کسی که آفتاب مهرش درآستان دلم غروب نخواهد کرد

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

پنجره سکوت باد را فریاد می زند

نسیم دوباره بوی تورا می دهد

ابرها برایت می گریند

درست مثل چشمانم

نگاه کن . . .

چشمانم را دوباره خیس کردی

نگاه کن . . .

غصه هایم را دوباره معنا دادی

ببین . . .

که چگونه مرا به عمق قلبت پیوند زده ای ؟!

حالا چگونه بی تو در این حجم باد سرد

بمانم ، بپوسم ، بسازم ؟!

من به چه امیدی پشت این در فریاد بزنم

تا تو صدای خسته و گرفته مرا بشنوی ؟!

به چه امیدی ؟؟؟؟؟!!

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:11 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

سلام،سلامی از سرارادت یک پروانه  سپید بال به شعله های عشقی که از لی وابدی ست...امشب درپشت لحضه هایی ایستاده ام که آیینه وار نام عزیز تو راتکثیر می کنند.امشب دل محنت کشیده ام سنگینی غربت خود را می نوازد.پرنده ای ست که دربیابانی شگفت(بابالی شکسته)راه گم کرده است.امشب این کلمات محزون هم به طاقت به دوش کشیدن معمای دوری تورا ندارند...بااین حا مطمئنم که تو آنقدر بزرگ هستی که سایه مهربانت را از سر این پرنده گرما زده دریغ نکنی. دل گرمم به صداهای مبهمی از گریه وخنده که گاهی ازآن طرف دیوار شنیده می شود.وگاه می اندیشم که تمام بودنم درهمین صداهای مبهم خلاصه می شود.خلاصه می شود بودنم درلبخندی کوتاه بدون آنکه نگاهم کنی!یا در سرتکان دادنی ناخود آگاه بدون آنکه شنیده باشی ام.من همین لحظه ها را،همین ثانیه های کوچک زیبا را،دانه دانه درگردنم می آویزم وشادی های کودکانه ام را ذره ذره که کاسه لعابی چشمانت می ریزم.دل گرمم کن به ملاقاتی درهفته هایی دیر،به صدایی مبهم ازآن طرف دیوار وبه لبخندی کوتاه که قرار است به گردنم بیاویزی!!

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد.پنچره رو به زیبایی وروبه آغوش مهربانت بسته شد.چشمه لبم خشک خشک شدوآغوشم تنها بهانه تورا می گرفت!وقتی تورفتی آتش غم دوری وفاصله دروجودم شعله ور شد.آسمان چشمام ابری ودل گرفته شد وغروب غمگین عشق درآسمان قلبم نشست!وقتی تورفتی دنیا برایم عذاب شدوثانیه ها برایم پرارزش تر از گذشته شدند!وقتی تورفتی نگاهم دائم به ثانیه ها ولحظه های زندگی بود تا هرچه زودتر بگذرد ودوباره تورادرکنارخودم احساس کنم!وقتی تورفتی همدم من پرنده گان شدند ورفیق شب وروز من تنهایی شد!تو که رفتی شهر برایم غربت شد وخانه برایم یک زندان پراز شکنجه وعذاب شد!!تو که رفتی چشمانم همیشه درحال بهانه گرفتن بود ودستهایم همیشه لرزان!تو که رفتی هیچ حسی دروجودم نبودوتنها آرزوی تورااز خدای خویش داشتم!وقتی تو رفتی هرروز به یاد تو وبه فکر تو بودم وهرشب نیز اگرخوابی به این چشمای خسته من می آمد خواب تورا می دیدم!وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی می اندیشیدم وتنها نگاهم به پایان جاده که به تو می رسم وتو را در آغوش خود میگیرم بود!تو که رفتی من مانند ساحلی بود که درکنار دریای پراز عشق منتظر امواج محبت توبودم!وقتی تو رفتی نام سفر،برایم یک کابوس وحشتناک شد ودیگر ازهرچه سفر بود نفرت داشتم!تو که رفتی قلمم برروی کاغذ خیسم تنها از دوری واز رفتن تو می نوشت!تو که رفتی عاشقی برایم پردردتر وغمگین تر از گذشته شد!وقتی تورفتی هرزمان که پرتوها برفراز آسمان دلم پرواز می کردند به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند وروزی تورا همرا با خود بیاورند.

حالا برو جلوی آینه بایست تامرا ببینی که مثل شبنمی برسیب گونه هایت می غلتم....دستم را بگیر....همین!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:25 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

من دلم می خواد که یه روزی یه جایی توی چشای قشنگت زل بزنم وبا یه شرم خیلی آهسته بهت بگم که خیلی دوستت دارم

درمیان همهمه ها چشمهایم تنها تو را می جست....

انتظار واضطراب ....انتظار برای فرار از اضطراب برای فرار از ناامیدی....

برای ماندن درپیمان عشق....برای ایستادن در قول وفاداری.....ودیدار...دیدار آرامشی ست پس از طوفان ....آرامش درکنار تو برای لحظاتی هرچند کوتاه وگذرا،آرامشی ابدی ست که تا پایان عمر بامن خواهد بود.....کاش قدر این آرامش را بدانم....کاش تو هم آرام باشی....می دونم چی می کشیدی....من مثل تو نمی تونم تعریف کنم...چشمهایت...چشمهایت مرا دیوانه کرد...چه زود گذشت،باورم نمی شد به این زودی بگذرد ومن دوباره با خیالاتم سیر کنم...فاصله خیابان را چشم می اندازم.به تو که می روی،از من دور می شوی ودور شدنت سرآغاز احساسیت دردرونم...چه سخت است دل کندن...چه سخت است فراموش کردن،بی خیال شدن،خودم  را به آن راه زدن...این سختی ،تقاص سکوت است...تقاص فاصله ای است که سکوت خالق آن است...می خواهم اعتراف کنم.اعترافهای عاشقانه ام را اعتراف کنم.حال که توان نوشتن اعترافهای فرو خورده ام را می یابم...من به شکل غم انگیزی اسر هستم وحالا هم به شکل عجیبی اسیر هستم.وآن اتفاق... غیره منتظره وسرزده...باتو وآن همسفری که داستان دیدارش هم یک اتفاق بود...دوباره روز دیگه ای مال خودم هستم.بگذار دیوانه باشم .چون دیوانگی همه آن چیزی ست که برای بخشیدن دارم ممکن است امروز به این خاطر سرزنش شوم .ولی چه اهمیتی دارد.همه عمر درانتظار لحظه های  ناجی ،اما لحظه های ناب درفکر دلیل .ساعت3نیمه شب هم گذشته...دلم هوایت را کرده ...خیلی زیاد ...دوست داشتم این جا بودی.دستهایت را می گرفتم توی دستهایم ومی بوسیدمشان...من...درتاریکی شب درحسرت روشنایی صبحم.درمیان دریای  وجودم درحسرت روشنایی صبحم.درمیان دریای وجودم درحسرت یک ماهی سرخ دراین سکوت بی پایان در حسرت یک فریادم ...درپشت دیوار بلند فاصله درحسرت نزدیکی تو...ودراین تنهایی در حسرت یک چشم آشنا!درحسرت یک تبسم!یک شوق ،یک فریاد ،یک نسیم که یادآور لحظات خوش باشد می مانم...من...درجاده بی پایان انتظار قدم برمی دارم ودرحسرت پایانش به طلوع خورشید نگاه میکنم...وشاید این قسمت ماست که برای همیشه درحسرت  پایان  این انتظار  چشم برهم بگذاریم.آرزو کن،من تاآرزوهاوهرجا که درها رو باز کنی باهات می یام.هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.حتی اگر فاصله ها باعث دوری دیده ها گردد هرگز تو را فراموش نخواهم کرد..نگاه معصومت دریاد من همیشه جاوید است...ای فرشته زیبای من نمی دونم چطور می تونم ازت تشکر کنم...ای مهربان به من بگو چه چیز را به تو تقدیم کنم؟عمرم را؟هستی ام؟دارای ام؟اما می دانم اینها کافی نیست...مهربانم روح وسیع ومهر بی دریغ تو که نیکبختی را به من می آموزد می ستایم...بدان که بندبند وجودم بسته به هستی توست...هم نفسم:بانسیم نفست بیدار شوم با لبخند مهربانت جان گرفتم.درآبی چشمانت جاری شدم...بهار هستی من از تو سبز شد...من از صدای  بال تو پرواز را فهمیدم ...ودر طراوت تو لحظه های صبح را دیدم.تو با نسیم خنده را به من دادی...توبا گرمی نفسهایت مرا به اوج رساندی...عزیزم مرا بیاموز تا بیشتر وبیشتر به تو عشق ورزم....مرا بیاموز که به تو عشق ورزم ومجنون تو باشم.از تو می خواهم کهفردایی سبز را به روح منتظرم هدیه کنی.همچنان چشم به راه قاصدکها خوام بود .صادقانه بگویم به زلالی اشکهایت،به خنده های بامزه ات وبه وفاداری عشق وایثارت در هنگام نوازش ((دوستت دارم))

((دلم اندازه تموم مهربونیهای خدا گرفته))

                    کوچه برفی است

               ردپایی که رفته وبرنگشته مرا به یاد تو می اندازد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:47 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

خدایا هرچه دارم ازتو دارم توراازجان ودل خدمتگذار زجان بهتر متاعی دربرم نیست که آنرا نیز به راهت می گذارم

 

اولی،دومی،سومی،آخری،همش خودتی.من فدای امیر گفتنت.من برم سراغ برم سراغ کدوم شاعر ،شعر چه کسی را واست بنویسم،وقتی آسمون تویی،ستاره ش تو،باغچه ش تویی،گلش تویی،ایوونش تویی،بارونش تویی،لیلیش تویی،مجنونش تویی،فواره ش تویی،گلدونش تویی،اصلا همیشه همش فقط تویی،دیدی ستاره ها فقط خونه ماه  می رن عید دیدنی.تو که ماهی،پس خونتون همیشه عیدبذار واسه همیشه بیام خونه شما عید دیدنی.آخه من فقط تورو دوست دارم.دلم می خواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب.فقط به تو سلام کنم.فقط با تو حرف بزنم.فقط واسه تو دعا کنم .فقط تو چیز یادم بدی.دستم فقط تو دست تو باشه.عزیزم ما محکومیم به تحمل  آدمهایی که زندگی ما رو چه بخوایم وچه نخوایم  می سازن.اما من می گم بیابریم یه جا که هیچ کس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به اینکه صدات بکنه.نگو پرده های شرمو زدم کنار.وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای وتمام حرفها را زده ای .تصمیم رفتنت را روی دیوارهرپس کوچه ای نوشتی ومن فقط خواندم.تو این عصر بی مهری که رو هویت آدمها قیمت می زارن.نکنه هوس بیمار عشقت رو عوش کنی،نکنه خسته ات کنم،نکنه بری سراغ  یکی دیگه که جنون عشقش کمتر فوران کنه.نرو من به آدمها به همشون گفتم شعرا واسه تو!...همش  حتی اونا که هنوز نوشته نشدن.عزیزم زندگی من بخوای نوخای مال تو!...خلاصه که رو تموم شماره های جدول دلم ،عمودی،افقی،اون خونه سیاه ها،اون حرفهای جا افتاده،اون خطهای وسط به خدا همش تویی.آخه من از دست تو چیکار کنم.نمی دونم چرا بعضی تصور می کنند همیشه نامه رو باید برای آنهایی که دورند نوشت برخلاف من که اغلب با خودم می گویم آنها که به بهانه نزدیکی نزدیکترند،احتمال دوریشان بیشتر است.زمانه،زمانه کاغذهای سیاه وعمرهای تباه وپرنده های بی پناه است کم کم سوز یلدا دلهای قدری زلال تر رایاد حافظ می اندازد.مراقب انگشتانت،لطافت روح مهربانت دردهای نگفته سازت،درهای بسته خلوتت،وفایت،زمزمه های تنهائیت،غصه های ارغوانی ات ومخصوصا اسم قشنگت باش. حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می سازم،این جا شبه،نه فکر کنی حالا شبه،نه عزیزم همیشه شبه تا تویه وقتی،یه روزی از راه دور بایه فانوس نقره ای  بیای ویه ریزه نوربپاشی رو غریبی این دشت.گاهی خبر بگیر این جا که به زور اسمشو گذاشتن زندگی،چه جوری بدون تو،به کام آرزوهای یه آدم زهرش می شه.یه لطفی کن هرثانیه به این فکر نازنینت یادآوری کن.ببین من چقدر دوست دارم گرچه خودت بهتر می دونی،نکنه غصه بخوری نازنینم.می خوام  دنیا نباشه اگه یه دونه مروارید ازآسمون اون چشمهای نازت بریزه رو کتاب زندگیت.آرزوم اینه که تو مسابقه سرنوشت مدال لول خوشبختی رو بندازم تو گردنت.اون وقت آخرنگرانیته.اون روز چه می کنی.هردومون می ریم یه جای خلوت واسه جشن تولد آرزوهامون.ماه وخورشید روشن می کنیم.حالا یه کم صبرکن.تحمل کنی کم کم امتحانا یکی بعد دیگری تموم می شه وافتخارش واست می مونه ولذت زحمتهای همیشگیت.خلاصه که هنوز همون پسرکم،همونی که اگه تو جنگل زندگی که آدمها همه درختهاشو بریدن وجاش برجای بلند کاشتن.دستمو از تو دستهای مهربونت رها کنی ،راهشو همیشه گم می کنه.بی فانوس چشمات پسرک کجا رو داره بره جز هیچ.از در یک کهکشون ستاره پرنور رنگ دوست دارم با یه آرزوی کال رنگ انتظار بایه دنیا گل پونه هایی که روش حک شده ((منتظرت))واست می فرستم یه آسمون کبوتر.ازاوناکه چون عاشقن هرچه آزادشون کنی باز هم برمی گردن تو قفس پیش صاحبشون به نشونه پیمان سبز.الهی آرزوهایت تو گرمای زندگی برسند وکال نمونن.الهی دست بلند نکرده نقلای اجابت دعات بریزه رو سرتازه عروسهای دشت خوشبختی.الهی دست به خار بزنی گل بشه،الهی هروقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه وجای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی.الهی اونی که دوستش داری،بیشتر از تو دوستت داشته باشه،بی قراریش آنقدر سر به فلک بزنه که نه غرور تو بشکنه نه دل من.اون وقت اهل آسمونیه کاری کنن که من همونی بشم که تو می خوای.یه خونه ودوتا گلدون ودو قناری ویه سقف مرمری ودوتا مسافر که تو دوراهی جاده زندگی عاقبت بعد از کلی راه رفتن به هم  می رسند.کاش یه معجزه ای بشه،چه می دونم مثلا یه پیغامی ازآسمون واست بیاد،یکی بهت بگه که چقدر دوست دارم.این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمی خوام اما...قرار نبود اگه کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد،گنجشکهای بی پناه حس او رابا تیروکمان عادت نشانه بگیرد.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس وبوسه وعیدی اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید.دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند.قرا نبود هرکس به هوای شکستن دل خودش بماند.قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد،قرار نبود کسی دیر کن،تاخیر کند.قرار نبود دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر بکند،قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر بکند.قرار نبود ماشین زمان طفل بی گان دامان دو عاشق  معصوم راکنار بزند.قرار نبود هرکس سرش گرم شد دلش سرد کند.قرا نبود قراری باشد که قرار نیست .قرار بود باهم برسر هرچه قرار است قرار بگذاریم.قرار تنها بربی قراری بود برای برقراری.چراکه با،باهم نبودن برسر قرار وبه دست آوردن قرار پرواز .بی قراری برابر با به هم ریختن همه قرارهاست وقرار بی قراری اگر به هم ریخت ،دیگر هیچ ساعتی برای تداعی هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد.ای کاش شمع می توانست به جای جمع آب شود قشنگ ترین تولد شاید شب آغازین بی دغدغه ماندن در گهواره است.امتحان را یاباید گرفت یا باید داد.اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقیمان برگه ام راتا نقطه آخرش تصحیح کرد،دوست ندارم به  قدر پلک برهم زدن یک گل سرخ نیمه باز برنجد.تمام آرزوی بودنت ،ماندنت وخواندنت به خاطر تولدی بود که نه روز تولد من است نه روز شکفتن تو.شاید روز آغاز هردویمان باشد.من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست.حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از  پنجره تفکر پای میز  محاکمه ببرند.به جرات می گویم خیلی پررنگ تر از دوست داشتن تو،دوستت دارم.از عصر لیلی ومجنون بسیار گفته اند.گفته اند که خواستن توانستن است اما زیباتر آن است که نخواستن نتوانستن نیست تنها نخواستن است.یک بار تنها در خلوت آن شبهایی که از هر دردی چشم برهم نمی گذاری وخوابت نمی برد برای این تغییر ناگهانی پاسخی پیدا کن.خداوند سهراب را بهشتی کند.اما این دلیل را اضافه می کنیم  که اوهم گفته((دل خوش سیری چند))دیگران مگر چگونه عشق می ورزند؟چگونه می شود باور کرد کسی که من از روی قشنگ ترین سؤالش او را انتخاب کردم خودش نیز در پاسخ این سؤال دچار تردیدی وصف ناپذیری  شده  باشد.چگونه می شود کاری کرد که عشق به عادت تبدیل نشود.فرق بین عشق وعادت چیست؟نمی دانم چرا اینها را برای تو نوشته ام.شاید دلتنگی های چند ماه ام ته نشین شده اند وکار دست سپیدی کاغذهای این نامه داده اند.جز عشق به چه می توان نازید.درعصری که گرانترین کالای عالم دل است،اگر خیانتی در کار نباشد.تورا به جان آن کسی که دوستش داری ومن می دانم چه کسانی هستند یک ساعت از طلایی ارین لحظه هایت را برای تحلیل این ته نشین شده های ساحلی کنار بگذار،به خدا به ضرر تفکر قشنگت تمام نمی شود.لااقل پاسخت سبکم می کند.به جان عزیزت من هنوز همان مسافر روزهای دلخستم که اگر گاهی چیزی را فراموش کند ار همسفر  دانایش می پرسد وحاضر است تا هروقت که تو بخواهی برای ساختن آن قصر رؤیایی .با پنجر های سرخ ،روزها را به دفتر خاطراتش گره بزند.خوب می دانم به روزگارنمی شود خرده گرفت ،اما به عاشق چرا ،گیریم که روزگار توانای دور نگه داشتن ما داشته باشد تکلیف دلهایمان  که دست او نیست،نگذار تسلیم معادله دل ودیده شویم ،نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم،نگذار غرور را بهانه کنیم.عشق دارد زیر سایه بی اعتنایی من وتو بزرگ می شود.بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم.پس یک قرار قطعی نقره ای می گذاریم.صبر از من،بی قراری از تو. آنقدر عاشق می شویم  که تشخیص اینکه چه کسی عاشق تر است برای برای خودمان مشکل باشدچه برسد به دیگران.الهی چشم به راه هیچ کس نمانی.نگرانی درد بدیست یک نگاه گاهی انسان را به جرم هیچ به اشد مجازات  می رساند.به سیاه کردن کاغذام نگاه نکن برای سپید ماند دفتر غصه هایت خیلی دعا می کنم.به خاطر خودت کمی مراقب خودت باش.زمستان تو را خوب نمی شناسد،می ترسم اشتباهی مریضت  کند.قرار ماهرکجای دنیا که باران شدیدتر بود،هرجا که هیچ کس نشانی اش رو نمی دانست،شاید هم یادش نمی ماند.هرکجا نسیم به پایان می رسید .طوفان منتظر اجازه تولد بود،قرار ما تمام جزیره های ناشناخته.نرسیده به هیچ ، زیرآلاچیق های آرزو، جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند،نزدیک خدا،آسمان هفتم درهمسایگی ملکوت اوج الهام وفراموشی حس ورسیدن به آنچه مولانامی جست.هرکجا که مطمئن می شوی دیگری بی دغدغه

            تو برای منی

                                و

                                                 من برای تو .........

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:53 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

شقایق،دردمن درد نیست،یک دنیا غم وغصه عاشقی ست 

بنام مهر

باران یادت بر پنجره لحظه ها می بارد.در انزوای دلتنگی،درتب خواستن باز خاطره ات چنگ بر سینه می زند.بازهم برلوح سپید خیال تنها حضور تو رنگ معنا دارد.احساس میکنم باز از درد عظیم دلتنگی ها در یادواره بودنت غوطه می زنم.با پیچک سبزرؤیا به دنیای رنگین عشاق می روم ودرزیر درخت تنومند جاودانه ها به روی رنگ عاشقانه ها درکنار قدمی از شراب وظرفی از انار داشتنت را احساس می کنم.وچه حس شیرینی ست ازآن من بودنت وازآن تو بودنم.حتی دردنیای خیالی رؤیاها....ورؤیا چه رنگ پررنگی دارد دربوم سیاه وسپید انتظار!نشسته ام درانتظارت وتودرآن دوردست بعید ذره ذره دل می بازی به بیگانه!بیگانه ای که بی شک فرشته مرگ من است وشاید فرشته سعادت تو! قرا است که بیاید ،اما کی نمی دانم؟شاید هم تاکنون آمده....وچه درنگی می کنم من.....اما مگر جز صبر هم کاری از این دل آشفته بر می آید؟ماهردو درانتظاریم....من درانتظار تو ونگاه صادق ومهربانت وتودرانتظار یک غریبه...غریبه ای که قرار است ناجی تو باشد وشاید همای سعادتت.وآنگاه پربزند وبیاید به سوی تو ودرزیر دیوار بلند آرزو ودر سایه امن سوگند خوریدبه عشق وسپس درجشن شور همه ودرعزا وسوگ من پیوند جاودانه ببندید....وچه سخت است که برای تو فرقی ندارد که آن غریبه کی باشد.توبه دنبال یک حوری می گردی برای تحقیق رؤیاهایت ومن شوریده حال توام....وتو نمی بینی این حور غرقه در عشقت را......تو درانتظار شاهزاده ای سوار براسب سپیدی با گیسوان کمند وچشمانی وحشتی ومن مست چشمان مغرور توام.چه بازی غریبانه ای  دارد سرنوشت.....تو به دنبال یک همسفر ومن به دنبال تو....وچه بی رحم است فرشته عشق....کاش نام من غریبه بود ونقش من فرشته سعادت...وای کاش نقش نگاهم بر عمق چشمانت سایه می انداخت....وای کاش من بودم هم پروازت! وبعد از رفتنت،شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورابا لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس ،تورا دربین گلهایی که تنهایی ام رویید،باحسرت جداکردم! وتودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را دردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم! همین بود آخرین حرفت! ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت،حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید وا کردم....نمی دانم چرا رفتی؟!ن نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم! وتو بی آنکه درفکر  غربت چشمان من باشی ،نمی دانم کجا،تاکی،برای چه؟ ولی  رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید،وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.وبعد از رفتنت رسم نوشتن درغمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشن ،تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد....وبعد از رفتن توآسمان چشمهایم خیس باران شد،وبعداز رفتن توانگار کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار درلحظه خواهم مرد.کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت !وبعد از رفتنت باران چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ومن با آنکه می دانم تو هرگز نام من را باعبور خود نخواهی برد.هنوزآشفته چشمان زیبایی توام...برگرد.ببین  که  سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعداز این همه طوفان وهم  پرسش وتردید،کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:توه درپاسخ این بی وفایی ها ،بگو درراه عشق وانتخاب او خطا کردم ومن درحالتی مابین اشک وحسرت وتردید،کنار انتظاری که بدون پاسخ  ومرداست،ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ،میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر،نمی دانم چرا؟

                            برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم......

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 17:21 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

نامه ای که نخوانده ماند......

بنام سرفصل همه نامه ها.چه  آنهای که نوشته شدند وچه  آنهایی که سپید ماندند تاکاغذها سیاه نشوند.این بار دیگر شعر نمی نویسم.نامه ای را برات می نویسم که در تنهایی ام برای  خودم نوشتم وبرای تو پاره کردم.راستی به دل نگیر.بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل وبعدش سالم ودست نخورده مانده وحالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده راکنارهم چیدم وبرات نوشتم.اگرهم به دلت ننشت فکر دیگری میکنم.شایدهم دفعه بعدبه سبک آن طرف تاریخ حرفهایم رابرات نقاشی می کنم.از قدیم ودور گفته اند ومی گویند که پاییز فصل عاشقهاست.می گویند گرما چه گرمایی وقتی که دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد.چه دوست داشتنی وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.ستاره ها هم که دیگر حرفشان را نزن.از تمامشان بیزارم.مد شده گاهی آدمها کسانشان راهم عوض می کنند.دقت کرده ای؟آنها دو دسته اند:یانامه می دهند یا ادامه.محض رضای خدا یک بار به سبک  آدمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه ها از هرکس که باشد عزا می گیرند.با حرص پاسخ نامه رو بنویس ببینم دنیای بی رویایی فردا دست کیست؟از رسیدن ونرسیدن نمی نویسم هرجا دلم هوایش را کرد نقطه چین می گذارم.اگر کسی دلتنگ دیگری باشد آمدن ودیدنش اندکی لرزشی درنقطه ای از دل عاشقش می اندازد واگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست.گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است.این را بدان که من همیشه حال تو رو می دانم.می دانم که دوستم داری.اغلب دلم برایت تنگ می شود.هرلحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند .خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود وحالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.راستی آن چیزی که  ماها پیش بردی حالا کجاست؟اینگونه تعجب نکن دلم را می گویم.آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکین اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم که برایم خواهی ماند وتو رفتی تا بمانی.بمان اما این بارنه دیگر ازآن ماندهایی که رفتن دارد.این بار به زبان عامیانه بمان.به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمانها درمیان می گذارند یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد بمان/این را برایت بگویم این جا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو با غشش شدی.این جا یعنی دلم را می گویم..چه زلزله ای.یک جای نشکسته وترک نخورده توی کلبه نماند.عجب قیلمتی کرد آن رعنا قامتت.من تصور می  کنم اولین دروغ ناخواسته دنیا را کتابهای فارسی کلاس اول به ما گفتند.تو یادت مانده؟نوشته بود آن مرد درباران آمد.این کجایش درست است؟خودت قضاوت کن.آن روز هوا صاف بود.اینگونه نگاه نکن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشمهای بی مثالت راتا آخر دنیا می کشم.فرق نمی کند چه کسی اول می آید مهم این است که چه کسی ادامه می دهد؟چه کسی تاآخر می ماند؟چه کسی زیر قولش نمی زند؟خلاصه حرف دروغ کتاب فارسی کلاس اول بود.راستی چه خوب.این شلید یکی از ویژگی های مشترک ما باشد وقتی احساس می کنم توهم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکی ات از بس که همیشه تکی در هفت  سالگی همان کتابی راکه من ورق زدم ورق زدی احساس پرواز می کنم.مهم این است که توآمدی.می توانستی راهم ندی.اما دادی.راستی چرا بابا آب داد؟مگر همیشه روزهای هفت هشت سالگی وبچگی هرچه می خواستیم نمی رفتیم سراغ مادر؟می دانی من کلی فکر کردم.گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا می توان  آنرا نوشت.چرا هیچ کس هرگز حواسش به  این نرفت  که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشکم می زند.یکی نیست بگوید چه فرق  می کند گیریم که اول نامه ها سلام نمی کردیم باید یک وازه دربه دری پیدا میشد که با آن آغاز کنیم یا نه؟نه اینکه اسم خودش را بنویسی اما باز هم نه با اسم او که آغاز کنی.دیگر ادامه دادنش جرات می خواهد.نمی دانم چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم وهزار بهانه برای نیامدن.یک دلیل از آن تقدیر است وصدها بهانه برای تاخیر.تو خودت گفتی لذت رفتن وعیادت از هر چیزی زیبا وقشنگ تراست.شاید اگر امشب آسمان به وعده اش عمل می کرد.تمامش از بارن برایت می نوشتم ونمی رفتم سراغ دلی که مانده بود سرآمدن ونیامدن اما انگار آسمان هم بدش نمی آمد قصه اش را برای تو بنویسید وخدش یک بارهم که شده دور از چشم ساکنان این کره شاید گرد برای تنهائیش گریه کند.کاش می شد سراغ ماهی ها رفت واز آنها پرسید همه سوالهایی که در ذهن هست .راستی حال ماهی هامون چطوره؟ذره ذره وجودم بهشون سلام می رسونند.تصور می کنم آنها قصه آسمان ودریا را سینه به سینه برای هم حتی برای آن ماهی سرخ توی تنگ هفت سین شب عید نمانده.یکبار تعریف کرده اند.تو فکر می کنی شمع عاشق ترست یا پروانه؟من مثل کسانی که به حرفهای خودشان هم عمل نمی کنند زیر نور شمع شب را صبح می کنم.اما این جا می نویسم چرا ما آدمها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترین سمبل دنیا را قربانی نسیم زود گذر شادیهایمان می کنیم.این را می نویسم اما باز هم روشنش می کنم.نمی دانم چرا؟شمع زیباست اما نه درجمع.شمع راباید درتنهایی روشن کرد.پابه پایش آب شدو......وقتی تمام شد روح عاشقش را سپرد دست یک صندوقچه نقره ای زلال.خوبی شمع این است:طفلکی آنقدر بی آزار است که خودش تمام می شود.اما نامه تو را چه کنم؟نامه تو که تمام نمی شود.چیزی راکه نمی دانی چگونه آغازش کرده ای چگونه می توانی تمامش کنی؟این جمله رو از قول خودم می نویسم.هوای هوایت را داشته باش.سرما کمم کم دارد می شود فرمانروای سرزمینمان.لطفا نگذار هرکاری دلش خواست وبا زمین کرد با دل تو هم بکند.باور نکن کسی که از عشق چیزی می داند حالش خوب باشد.بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم رابا جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده خاموش نه شعله ورترش کن.من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد وبرایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا بازهم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات بوده وهستم.مجنون ترین دیوانه ات هستم.وچه بخواهی چه نخواهی درخانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک لیلای باوفا زیرسایه خورشید از تو آموخته است.فذایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافیست.حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی ست وزمستان فصل دلتنگی پرنده هایی که برجرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چندنارون خشک بمانند تا برفهای سپید زمستان آب شود.نازنین من!می شود بگویی باچه زبانی بگویم که پروانه پریشان نگاهم زیر دین نیلوفری شمع مهربانی های تست.من التماس می کنم کدام گلدان را بکنم که لطافت شمدانی های صورتی اش رابه پای حقارت واژه های بی تصیرم بریزد.تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش بدی های زندگی را برایم نوشت وزیرش را امضا کرد خودش هم دلش به رحم آمد وتورااز خدا برایم امانت گرفت.همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال وجواب وسرزمین های نیمه شب وجوان از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچ کس نیستی.بگذار اعتراف کنم.تو نیستی همه غریبه اند.برگها بیشتر از آدمها قدر تو را می دانند ومن بیشتر از برگها اما نمی دانم چگونه بگویم که میدانم هیچ نمی دانم جز قدرتورا.مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی؟من نمی خواهم سلاممو کسی به تو برسونه.فدای اون چشمهای روشن مثل کهکشونت.من که هنوز اولشم می خوای بگی برو.ببین!این راهش نیست تازه اگه باشه من نمی تون.من که ساعتهای استراحت وتفریحت تاتموم بشه هزار بار تموم می شم.منی که وقتی می خوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره تورو با احترام می بوسم چه جوری می تونم برم.به جون خودت که می میرم اگه کسی قسمم بده.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:18 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟

آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟!  ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور آتش  دروني ات بودند

اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو

از غم نبودنت، از اندوه دوريت !؟

و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش کند

بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟

انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش غريبه است

آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش  ميزند

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

 

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود

 

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

 

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم....

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:39 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

بنام  خداوند داور بر حق بخشنده بزرگ

سلام بهترینم.فکر نکن حالا که دیگه ترکم کردی ورفتی تو رو بی وفا ونامرد واز اینجور چیزا خطاب کنم.

تو نازنین دلم.بهترین دلم بودی وهستی.نمی دونم حالا که دوباره شروع به نوشتن کرده ام چه بنویسم چون معمولا وقتی شروع به نوشتن می کنم همه اون حرفهایی که قراره برات بگم همه اش از یادم می ره.فکر نکن حافظه مو از دست دادم نه.راستش رو بخوای  وقتی اسمت به صندوقچه ی عقلم می رسه  یه هو همه وجودم از هم می پاشه حالا چه برسه به اینکه وقتی اول طرح اندام قشنگت جلوی چشام مجسم میشه من  دیگه تو این دنیا نیستم.یعنی می میرم وزنده میشم تا فقط یه بار دیگه اجازه بدی من برات فکر کنم.خیلی ازت ممنونم که لااقل اجازه این کار رو برام می دی که اون چشمهای عسلیت هر لحظه یکبار جلوی چشام سبز میشه.همین قدر که این اجازه رو برام دادی کافیه.آخه میدونی من آدم قاهنعی هستم.سعی می کنم از کوچکترین فرصتم بهترن استفاده رو بکنم.

اما................ از خدا چه پنهون از همه که پنهونه اما نباید از خدا وتو پنهون بمونه.دلم  هوای اون احوال پرسیدن هاتو کرده هوای اون روزهای سردی که به چشام زل میزدی ومن.....اگه بگم باور نمیکنی روزهایی که باتو بودم روزهای خوشبختی م بود.بعد از اون روز که دیگه رفتی وبرنگشتی گمش کردم فکرنکن تورو.نه خوشبختی رو گم کردم تورو که همیشه دارم لااقل فکر تو نه خود تو زندگی همینه تامی خوای یه کم خوشبختی رو حس کنی بدبختی میگه بابا من تنها موندم تامی خوای یه کم بخندی گریه میاد سراغت .راستی اون روزهای که تو برام حرف میزدی وسعی میکردی یه حرفهایی بگی که من یه کم شاد باشم وبخندم یادته؟یادته اون روزی که با هم گریه کردیم برای هم. اون روزی که برات التماس کردم نرو.اما تو رحم نکردی حتی دلت نیومد به چشام نگاهی بکنی واشکامو ببینی.حالا کجایی که اشکامو ببینی حداقل به اشکهایی که شب وروز به خاطر تنها شدن دلم از چشمام سرازیر میشه نگاه کن

سکوتی سرد درتنهایی ودرد

تنها وخسته از زندگی وتنهایی وسکوت وتنهایی که باشد سکوتی پراز درد درآن پیداست ونقش سرد وسکوت در موجهای تنهایی نمایان شده است.تنها شده ام واززندگی خسته شده ام .عمری ست  که غم دردلم نشسته وپنهان است درقلبم.دلم پرازدرداست وتنهایی سکوت سرد زندگی ام تنهایی راباخود اورده وهرچه دردل دارم راباخودم رها کرده وبه راه دیگری سفر کرده است.سفری که درآن پراز حادثه است.حادثه های تلخ وشیرین کاش دراین سفر جاده ای پراز عشق ومحبت باشد تامن دیگر تنها نباشم.باتنهایی دیگر نمی توان زندگی کرد.زندگی باآن یک آتش است که قلبم شعله ور می شود وخاموش شدنی نیست.وقتی تنها شوم قلبم میسوزد.ازسکوتی که برپا می شود می سوزد.جاده ها پراز سکوت است.جاده ها درسفرم پرازغم است.گفتم  سفری بروم که دیگر تنهایی به سراغم نیامد که آمد.

                     برای یار

                     می خواهم برای یکی بنویسم اما......

                     برای چه کسی برای آنکه......

                     چه دلیلی دارد برای تو بگویم......

                     برای یارسالها گفتم ولی افسوس......

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:13 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

ای عشق

تو گمشده ای هستی که سالهاست در پی  اویم.سالهاست که تورا درسکوت دیوارها در نجابت قدها ودرزیبایی آسمان جستجو کرده ام.ازکوی صوفیان گذشتم وباعارفان بنشستم .تورااز ریشه درختان خواستم همان ریشه که صادقانه وبی ریا درخت را استوار کرده....ازآسمان که مهرباناه ستاره رادرآغوش کشیده از دریا که صبورانه ماهی رامنزل داده.....از درخت وآسمان وماهی پرسیدم:که تورا می شناسند؟

گفتند:آری گفتند:توجانی وننگی وعقل.ای عشق تو را خواهم یافت توراخواهم دیدوخواهم خواند.تورایافتم ودیدم ای عشق توبودی وندیدم چون نشانی هایت راغلط دادند...... چون تو نه جانی ونه عقلی ونه ننگ.....آری تو صبری ودردی ومرگ.......

چه بگویم؟

که توهمچون من آن لحظه که با قلبی چرا ....ونگاهی جستجوگر بی پناهتر از همیشه از مقابلت گذشتم در کدام اندیشه ممتد فرورفته بودی که رفتن مرا ندیدی؟

گریه کردم گریه کردم.اما دردمونگفتم تکیه دادم به غرورم تا از پا نیوفتم.حرف نمی زنم چون کسی رو ندارم به حرفام گوش کنه.نمی نویسم چون کسی روندارم که نوشته هامو بخونه. می خوام داد بزنم ولی این کارو نمی کنم چون کسی روندارم صدای بلندمو بشنوه پس فقط گریه می کنم چون اینبار خودم نمی خوام کسی گریه منو ببینه.

خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم.افسوس هرچی اشک داشتم برای بدست آوردنت ریخته بودم

پرسید به خاطر کی زنده هستی؟بااینکه دوست داشتم با تمام وجود دادبزنم به خاطر تو پس گفتم به خاطر هیچ کس.

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟بااینکه می خواست دادیزنم به خاطر دل تو بایه بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چی.

ازش پرسیدم توبه خاطر چی زنده هستی؟درحالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود .گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ کس وهیچ چیز زنده است.

گفتی :عاشقمی.گفتم:دوست دارم.گفتی :اگه یه روز نبینمت میمیرم .گفتم:من فقط ناراحت میشم.گفتی:من به جز تو به هیچ کس فکر نمی کنم.گفتم:اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم.گفتی :تاابد تو قلبتم.گفتم:فعلا تو قلبم جا داری.

دیگه حالم ازاین دنیا به هم میخوره.خسته شدم بس که زدن تو ذوقم تا حالا خوشحال بودم یکی خرابش کرده

کاش میشدجواب سلاممو پیدا کنم دلم می خواد گریه کنم درست مواقعی که اشک تو چشمات جمع میشد ودلت اونقدر گرفته ست که میخواد بترکه ودستات می لرزن وصدات می گیره که احتیاج داری یکی شونه هاشو بده بهت تاآروم بشی درست مواقعی که میخوای یکی کنارت بشه ودردازتو چشات بخونه وخودش دردش بگیره.هیچ کسی نیست واگه هم باشه غم تو چشای تو ببینم یه جوری دلم می خواد برم کنار دریا تویکی از همین شبا که هوا هم سرد برم وهمه دلتنگی هامو بریزم تودل دریا وراحت شم ویه نفس راحت بکشم باور می کنی این روزا نفسای عمیقم اشک میارن تو چشام؟

نمی دونم کدوم روز نوبت اون  روز می رسه که بتونم راحت دوستت داشته باشم کدوم روز می رسه که هرچیزساده ای رو به گند نکشن بابا خسته شدم به کی بگم ببین چقدر دلتنگ بودم که الان دارم اینا رو بهت می گم ببین چقدر شکستم تواین چند ماه ببین چقدر داغون شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 14:46 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

با هرستاره ای سروکارست هرشبم

                                               از حسرت فروغ تو،رخ همچو ماه تو

نام ای به ....

این چه عادتی است به من داده ای که بایدپیوسته به یاد تو باشم؟آه که دلهای عاشق پیشه چه زود رام می شوند.چراباید درمیان کاهای روزانه خود همواره اندیشه خودراقطع کنم وآنرا دراین دیار نامنتاهی خیال تو گردش دهم؟چراباید خاصه من درهرگاهی که درمی دارد درنگ کند ودرآن درنگ جزناله سوزان هجر چیزی برزبانم نیاورد؟

الآن مدت هاست که نیمه شب گذشته از کی جزمن ودل من آواز برنمی خیزد.چرا بایدتنها من واین چشم اختران بیدار باشیم؟چراباید این رخساره زرد من ازاشک سوزانم دوری تو باشد؟الآن دوساعتست که بالت رگان راز می گویم،دوساعتست که آسمان را محرم خویش اختیار کرده ام وبا آواز عشق توسخن می رانم.ای باد نیمه شب تودانی که من به گوش توچه شکوه ها سپرده ام.ای اختر جهان فروز تودانی که من از این چشمان مهجور چه سرشکهای گرم فرو ریخته ام وتوای راه دلباختگان ای پیام آور یار هجر وناکامی،ای مرغ شب گیر تودانی که دراین چند شب من چگونه باناله هایاری کرده ام تودانی که از این دل رنجور من چه سازهای خریدن نواخته وچه غمهایی کشیده است.این تیرگی شب،این خاموشی نیم شبان می دانی چه بیادمن می آورد؟مرابع یادآن چشمان سیاه ست می اندازد.

من حالا عادت کرده ام که ازیاد تو وآنچه از آن توست بیرون نروم.میدانی که چشمان تبکر جادو وفریب تو این سخن را باور خواهد کرد چگونه خاموشی نیم شب رادوست می دارم!زیراکه به من مجال می دهد تمام سخنانی که درزیر پرده دل می گویم برزبان آورم.نمی دانی وقتی که ناگزیر می شوم این پرده سکوت را یدرم به پاسخ کی لب بگشایم چه شکنجه ای!روح من وارد می آید.گویی که درآن هنگامه دیدار چهره ملکوتی توکی مراازاین نظاره دلجو باز می دارد.چگونه از تنهایی شاد می شوم!برای من شیرین ترین دم زندگی با توبودنست.تنها اومرا به تو نزدیک می کند.دیگر جزخیال توکسی همنشین من نیست ودیگر کسی نمی تواند مراازتودور کند.به همین جهت است که شب راگرامی ترین دم زندگی می شمارم.این تاریکی نمی تواند برمن غالب شود،نمی تواند چشم مراازدیدار توباز دارد،دراین تاریکی تورادردیدگان خود می بینم.نقش تو درروح من،دراین آبگینه درخشان پدیدار می شود هرزمان که برروح خود رجوع کنم،عکس تورا درآن جا ازهمه نقش های هستی آشکارتر می بینم.خستگی روزبیهوده بردوش من می نشیند،شب بیهوده خود رابرمن چیره می کند.

ساعات بازپسین این شبان تا کی جهت دررفتن شتاب می کنند،دیدگان من بیهوده سنگینی وبه هم فشرده می شود.خواب مرا درکنار خود نخواهد گرفت.زیرا که روح من،این درمانده ناتوان خسته نخواهد شدواین بیداری جاودان خود را قطع نخواهد کرد.چون سپیده روز برمد،همیشه آغاز مصیبت من است،زیرا که ناگریزم به کارهای زندگی بپردازم وآن وقت دریغا که گاهی زمزمه های دل من که همیشه تکرار نام عزیز تو است،گسسته می شود.اما هنگامی که آفتاب فرو می رفت آغاز شادی منست:زیراکه دیگر من به زندگانی خود تعلق ندارم من ازآن خودم،یعنی ازآن توام.

اما اگریقین کنم که درخواب هم تورا خواهم دید خواب راهم دوست خواهم داشت.

                             

 مرگ راهم دوست خواهم داشت فقط :

                    برای دیدار تو 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:11 کسی که به خاطر عشقش میسوزه : ღامیرღ |